تاج السلطنه
44
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
و علت العلل ترتيب امور كارخانهى آفرينش است . اگر مجاهدهى استمرارى نوع بشر نبود ، رشتهى انتظام گيتى از يكديگر مىگسيخت ؛ موجودات جهان ترقى نمىكرد . بزرگ از كوچك ممتاز نمىگشت ؛ زشت و زيبا از هم تشخيص داده نمىشد . اگر دورهى اول نژاد انسانى را به نظر آوريم ، هيكل عجيب خواهيم ديد : گرسنه و برهنه كه در بيابان سرگردان مانده ، راه به جايى نمىبرد . آثار ذلت و مسكنت از حركاتش آشكار است . متصل ، در فكر است كه چيزى در چنگ آورده و تنور تافتهى معده را با خوردن آن تسكين دهد . سپس ، در شكاف كوهها ، مدخل غارها ، پناه سنگها خزيده ، شبى روز آورد . همواره ، از بيم جانوران بر خود بلرزد . اينها لباس را كه طبيعت بخشيده پوشيدهاند ؛ و او لخت است . اينها با چنگال و ناخن و دندان مسلحند ؛ او سلاح مدافعه ندارد . اينها گلهوار در حركتند ؛ او تنها است . تنها چيزى كه درين محيط حيرت و وحشت او را از صدما [ ت ] حفظ مىكند ، قوهى تعقل و تدبير اوست . همين كه از مسئلهى وحشت و عداوت بگذريم ، مىبينيم : همين نژاد بشر ساز و برگى آماده ساخته و گردن به دعوى برافراخته ؛ قصور و عمارات بنا كرده ؛ احتكار زمين را تصاحب نموده ؛ آفاق آسمان را مستمر داشته ؛ سطح دريا و فضا و هوا را جولانگاه سفاين و مراكز طيارهى خويش قرار داده ؛ قواى نهانى طبيعت را به اطاعت خود درآورده است . انسانى كه صاحب اين قابليت و استعداد است ، آيا همان انسان ذليل زبون ، همان آدم درماندهى بيچاره است كه در بيابانها با حيوانات به سر مىبرده ؟ آرى ! همان است . بعد از آنكه جانش از درماندگى به لب رسيد ، حريف مبرم احتياج بر عجز و ناتوانيش افزود ؛ به قدر وسع و طاقت تن به كار داد ، راه چارهجويى به روى خود گشود . و روزگارى بس دراز ، بر اين شيوه مداومت ورزيد ؛ تا در طى چندين هزار قرن ، مقدمهى تمدن اجمالى به ظهور رسيد و به تدريج ، به مقام و رتبهى امروزى نايل گرديده پس ، در امروز نبايد من متعجب باشم از حرص « 28 » و جاهطلبى مردم . هرقدر تدارك انسان وسيعتر مىشود ، بر احتياج وى مىافزايد . هرقدر در جادهى تعيش و تنعم پيشتر مىرود ، بهتر از آن را طالب است . باز گنجشك را شكار مىكند ، و به فرياد استمداد او گوش نمىدهد . انسان برهى شيرخواره را سر مىبرد ، مرغ هوا و ماهى دريا را مىگيرد و براى پرورش خود به مصرف مىرساند . حيوانات وقتى كه طعمهى لذيذ يا چراگاه پر آب علف پيدا مىكنند ، با يكديگر به جدال و نزاع مىافتند . عجب نيست اگر براى حكومت يا رياست ، عروسى انتخاب كرده ، دختر سلطانى را بگيرند . اما ، تعجب در اين است كه : هيچ وقت انسان به آن مقصد نمىرسد . مثل اينكه اين بيچاره هم به آن آخرين نقطه نظر خود نرسيد ؛ و يك اتفاق غيرمنتظره سراسر خيالات او را از هم دريد . و آن ، قتل پدرم بود كه در سال بعد اتفاق افتاد . در همين ايام ، پدر من عشق پيدا كرده بود به دختر دوازده سالهاى كه خواهر
--> ( 28 ) - اصل : حرس .